اسمان شهرم

امروز آسمان شهرم به لطف بارون دیروز

آبی آبیست  پر از اکسیژن خالص جون میده برای از ته دل نفس

کشیدن چقدر خوب بود آب و هوا ، طبیعت این منطقه به 19

20سال پیش برمیگشت ، بهشتی بود محله ای که قدمت چهل

ساله  داره برای خودش بهاراش گل شقایق داشت گندم زار سبز

داشت خونه مادر بزرگ داشت مش رجب داشت که میخواستی

یه دفترازش بخری انقدر ورقه هاشو می شمرد که ببینه چند

برگه که یه وقت 80 برگ و جای 60 برگ نده اخرشم بنده خدا هم

خودش کلافه میشد هم مشتریاش کلافه میکرد هم دفتر بیچاره

شبیه جیگر زلیخا میشد اخر سرم به نتیجه‌ای نمی رسید بهشم

میگفتی روی دفتر نوشته چند برگه میگفت

نه من باید بشمارم .ظهر تابستون سکوت مطلق از خیابانی که

زیاد ماشینی ازش رد نمیشد ده تومنیای مادر بزرگ

بستنیای بدون روکش قیفی وای چه مزه ای داشت  ،اون ژ یانه آبی

،ستاره های سربی ابی ، همسایه های قدیمی

که خیلیاشون دیگه نیستن یا

رفتن یا فوت شدن دوستای بچگی که دیگه ازشون خبری نیست

پریسا رفیقم که الان هلند زندگی میکنه ای کاش الان این

جا بودی دوباره با هم تاپ حیاطتون سوار میشدیم کلی

شیطونی میکردیم یا زینب تو بودی و دوباره با هم گم می شدیم

ده نفر دنبالمون می گشتن و مرامم داشتیم تو میگفتی تخصیرمن

بود من میگفتم تخصیر من بود تا یه وقت تنبیه نشیم اخر سرم

اون پارک خیالی رو پیدا نکردیم .یادش به

خیرامروز رنگ آسمون من برد به دوران کودکی

اوایل ده هفتاد یاد باد یاده گذشته شاد باد.

/ 1 نظر / 28 بازدید