صدای پا آب


پشتِ سَر نیست فضایی زنده.
پشتِ سَر مرغ نمی خواند.
پشتِ سَر باد نمی آید.
پشتِ سَر پنجره ی سبزِ صنوبر بسته است.
پشتِ سَر روی همه فرفره ها خاک نِشَسته است.
پشتِ سَر خستگیِ تاریخ است.
پشتِ سَر خاطره ی موج به ساحل صدفِ سردِ سکون می ریزد.

لبِ دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم
وزنِ بودن را احساس کنیم.

سهراب سپهری

/ 0 نظر / 35 بازدید