موسی


گفت موسی ای خداوند حساب
نقش کردی ، باز چون کردی خراب ؟
نر و ماده نقش کردی جانفزا
وانگهی ویران کنی آن را ، چرا ؟
گفت حق : دانم که این پرسش تورا
نیست از انکار و غفلت وز هوی
ورنه تأدیب و عتابت کردمی
بهر این پرسش تو را آزردمی
لیک می‏خواهی که در افعال ما
باز جویی حکمت و سر قضا
تا از آن واقف کنی مر عام را
پخته گردانی بدین هر خام را
پس بفرمودش خدا ای ذو لباب
چون بپرسیدی بیا بشنو جواب
موسیا تخمی بکار اندر زمین
تا تو خود هم وادهی انصاف این
چونکه موسی کشت و کشتش شد تمام
خوشه‏هایش یافت خوبی و نظام
داس بگرفت و مر آنها را برید
پس ندا از غیب در گوشش رسید
که چرا کشتی کنی و پروری
چون کمالی یافت آن را می‏بری ؟
گفت یارب ز آن کنم ویران و پست
که در اینجا دانه هست و کاه هست
دانه لایق نیست در انبار کاه
کاه در انبار گندم ، هم تباه
نیست حکمت این دو را آمیختن
فرق ، واجب می‏کند در بیختن
گفت این دانش ز که آموختی ؟
نور این شمع از کجا افروختی ؟
گفت تمییزم تو دادی ای خدا
گفت پس تمییز چون نبود مرا ؟
در خلایق روحهای پاک هست
روحهای تیره گلناک هست
این صدفها نیست در یک مرتبه
در یکی در است و در دیگر شبه
واجب است اظهار این نیک و تباه
همچنان کاظهار گندمها ز کاه

مثنوی مولانا

/ 0 نظر / 20 بازدید