باران بهاری باشیم ...

 
نویسنده : ناهید - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/۱٤
 

به امید یه هوای تازه تر
گفتیم از رفتن و خوندیم از سفر
می خواستیم مثل پرنده ها باشیم
آسمونو حس کنیم ، رها باشیم

اومدیم دلو به دریا بزنیم
رنگ خورشیدو به شب ها بزنیم
اما نه اینجا سراب غربته
سهمون یه کوله بار حسرته

اینجا فصل بی صدای قصه هاست
سرگذشتی داره هر کی بین ماست.
یکی از قصه ی غصه هاش می گه
یکی از غربت لحظه هاش می گه

یکی می خواد شبو مهتابی کنه
شهر خاکستری رو آبی کنه
دلمون تنگه سکوتو بشکنیم
شبو با خورشید و ماه آشتی بدیم

دلمون تنگه سکوتو بشکنیم
شبو با خورشید و ماه آشتی بدیم

 


 
 
کودکانه
نویسنده : ناهید - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٩
 

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
 با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 




 
 
متن ترانه سقوط
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/۱۱/۱۱
 

 سقوط 

وقتی که گل در نمیاد

سواری اینور نمیاد

کوه و بیابون چی چیه ؟

وقتی که بارون نمی یاد

ابر زمستون نمیاد

این همه ناودون چی چیه ؟

حالا تو دست بی صدا

دشنه ی ما شعر و غزل

قصه مرگ عاطفه

خوابای خوب بغل بغل

انگار با هم غریبه ایم

خوبیه ما دشمنیه

کاش منو تو می فهمیدیم

اومدنی رفتنیه

اومدنی رفتنیه

تقصیر این قصه ها بود

تقصیر این دشمنا بود

اونا اگه شب نبودن

سپیده امروز با ما بود

سپیده امروز با ما بود





کسی حرف منو انگار نمی فهمه

مرده زنده خوابو بیدار نمی فهمه

کسی تنهایی رو از من نمی دزده

درد ما رو در و دیوار نمی فهمه

واسه ی تنهایی خودم دلم می سوزه

قلب امروزیه من خالی تر از دیروزه

سقوط من در خودمه

سقوط ما مثل منه


مرگ روزای بچگی

از روز به شب رسیدنه

دشمنیا مصیبته

سقوط ما مصیبته

مرگ صدا مصیبته

مصیبته حقیقته

حقیقته حقیقته

تقصیر این قصه ها بود

تقصیر این دشمنا بود

اونا اگه شب نبودن

سپیده امروز با ما بود

سپیده امروز با ما بود

داریوش

شهریار قنبری


 
 
دنیای این روزای من
نویسنده : ناهید - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩
 

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده...

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه را با شمع روشن میکنم...

در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم

هر روز این تنهایی رافردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست...

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه را با شمع روشن میکنم

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده...

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده...


 
 
گلهای پونه
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/٢
 

صدای خش خش برگهای خزونی توی گوشم ناله می کرد
آسمون بغضش رو تو پردهء ابرهای سیاهش پاره می کرد
رعدوبرق نگاه شهر رو با صداش خواب زده می کرد
زمین از این همه سنگینی بار به روی شونه اش گله می کرد



همچنان پای پیاده ، فارغ از صدای خشم آسمونی
بی خیال از ناله ها و گله های برگهای زرد خزونی

جاده های بی کسی رو گم می کردم آروم آروم
تن غربت رو می شستم زیر قطره های بارون

من به یاد عطر بارون زدهء گلهای پونه
می کشیدم پای خسته ام رو توی جاده ، به هوای بوی خونه
وقتی که صدای خونه من رو تا آخر جاده می کشونه
این سراب توی جاده ؛ که چشمام رو می پوشونه


 
 
خسته ام
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٦/٢٦
 

دیگر از این فریاد ها
خسته از بی مهری و بیداد ها
خسته از دلبستگی و یاد ها
خسته از شیرین و از فرهاد ها

خسته ام ، خسته ام ، خسته ام ، خسته ..


خسته ام از این همه دیوانگی
خسته از نادانی فرزانگی
خسته از این دشمنان خانگی
خسته ام از این همه بیگانگی

خسته ام ، خسته ام ، خسته ام ، خسته ..

خسته ام از گردش چرخ فلک
خسته از تنهایی و شب های تک
خسته از ایمانم و تردید و شک

خسته از دیو و دَد و دوز و کلک

خسته ام ، خسته ام ، خسته ام ، خسته ..

خسته ام دیگر از این آوارها
خسته از سنگینی دیوارها
خسته از ظلم و بد و آزارها
 خسته از بی یاری بیمارها

خسته ام ، خسته ام ، خسته ام ، خسته ..

خسته ام از تابش مهر و قمر
خسته از نامردمی های بشر
خسته از بی فطرتان بی هنر
خسته ام از خستگی ها بیشتر

خسته ام ، خسته ام ، خسته ام ، خسته ..........

, sans-serif; font-size: large;/span


 
 
بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/٢/۱۳
 

بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
بزن تار و بزن تار
بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار
بزن تار و بزن تار
برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم
برای تو برای من برای هر کی مثل ما داره میخونه غمگینم
بزن تار ه همیشه با من و از من قدیمیتر
واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم
بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
بزن تار و بزن تار
بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار
بزن تار و بزن تار
به راه عاشقی مردن
به خنجر دل سپر کردن
واسه هر که آسون نیست
برای جاودان بودن
واسه عاشق دیگه راهی
به جز دل کندن از جون نیست
بزن تا بخونم همینو بتونم
برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم
برای تو برای من برای هر کی مثل ما داره میخونه غمگینم
بزن تار ه همیشه با من و از من قدیمیتر
واسه اونکه تو کار عاشقی میمونه غمگینم
بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته
بزن تار و بزن تار
بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار
بزن تار و بزن تار

 


 
 
منو بارون
نویسنده : ناهید - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٦
 

بازم دلم گرفته تو این نم نم بارون چشمام خیره به نوره

چراغ تو خیابان خاطرات گذشته منو می کشه اروم

چه حالی داریم امشب به یاد تو منو بارون


 
 
متن ترانه دلم خواست
نویسنده : ناهید - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/۱٢/۳
 

اگر دیوانگی کردم دلم خواست ز خود بیگانگی کردم دلم خواست

اگر که اعتماد چشم بسته به خصم خانگی کردم دلم خواست

اگر تا اوج خودسوزی پریدم نظر کرده به بال عشق بودم

اگر لب تشنه از دریا گذشتم به دنبال زلال عشق بودم

به غیر از من خود خوش باور من کسی منت نداره بر سر من

کسی حال مرا هرگز نفهمید دلیل گریه هایم را نپرسید

گناه عالمی را بردم از یاد گناهم را کسی بر من نبخشید

کسی بر حلقه این در نکوبید من و شب پرسه های تلخ تردید

در آن دریای بی پایان ظلمت صدای یار بیداری نپیچید

در آن تنهایی بی رحم و ممتد به دلداری کسی از در نیامد

من تنهای من تنها کسی بود که هر شب در اتاقم پرسه میزد

اگرچه از شما خانه خرابم دچار یاوه های بی جوابم

به خود اما به آنهایی که باید بدهکاری ندارم بی حسابم

پشیمان نیستم از آنچه بودم پشیمان نیستم از ماجرایم

همین هستم همین خواهم شدازنو اگر بار دگر دنیا بیایم

 


 
 
شبانه های
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۱/٩/٢۳
 


از تو به آینه گفتم
از تو به شب رسیدم
نوشتمت رو گلبرگ
تو رو نفس کشیدم

از رفتن تو گفتم
ستاره دربدر شد
شبنم به گریه افتاد
پروانه شعله ور شد


 
 
غروب
نویسنده : ناهید - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٧/۳٠
 

 

چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره ی باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس




 
 
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٧/٢
 

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجهء تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمهء عاشقانه آزادی
فغان و نالهء شبگیر می شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خستهء من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می شود گاهی

ترانه : مسعود سپند

سیاوش قمیشی


 
 
تنها با گلها
نویسنده : ناهید - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/۱٤
 

«تنها با گلها»

 

تنها با گلها، گویم غمها را

چه کسی داند              زغم هستی              چه به دل دارم

به چه کس گویم          شده روز من                چو شب تارم

........................................

نه کسی آید                        نه کسی خواند             ز نگاهم هرگز راز من

بشنو امشب                                غم پنهانم                   که سخنها گوید ساز من

تو ندانی تنها                           همه شب با گلها            سخن دل را می گویم من

چو نسیمی آرام                      که وزد در بستان            همه گلها را می بویم من

تنها با گلها، گویم غمها را

چه کسی داند               که غم هستی               که به دل دارم

به چه کس گویم          شده روز من                چو شب تارم

........................................

گل، ابری                                    سرگردان             می گرید چشم من در تنهایی

ای روز شادیها کی باز آیی

امشب حال مرا تو نمی دانی           از چشمم غم دل تو نمی خوانی

تنها با گلها، گویم غمها را

چه کسی داند            ز غم هستی              چه به دل دارم

به چه کس گویم          شده روز من                چو شب تارم


 


 
 
بانوی خاوری
نویسنده : ناهید - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/٧
 

ای طلا بانوی ناب خاوری
بسه تن دادن به نا برابری
چه کسی گفته من از تو بیشترم
چه کسی گفته تو از من کمتری
شرم قصه ی منه سکوت من
بی سبب هرگز نبود غروب تو
من شریک جرم آزار تو ام
در لباس یاور و محبوب تو

زخمی باغ عدن جفت من، نیمه ی من
اسم پرشکوهتو با غرور فریاد بزن
زخمی باغ عدن جفت من، نیمه ی من
اسم پرشکوهتو با غرور فریاد بزن

نازنین از قفس بیزار من
جای تو گوشه ی خاموشی نبود
همدل و همراه من خونه ی تو
پشت پرده ی فراموشی نبود
قصه ی حوا رو بسپار دست باد
بذار این افسانه رو باد ببره
گرچه باد از نفس افتاده هم
این فریب کهنه رو نمی خره
زخمی باغ عدن جفت من، نیمه ی من
اسم پرشکوهتو با غرور فریاد بزن
زخمی باغ عدن جفت من ،نیمه ی من
اسم پرشکوهتو با غرور فریاد بزن

تو همونی که به بیداری رسید
وقتی باد اومد صدامو ببره
چه کسی گفته که تو سفره شب
سهم خورشید من از تو بیشتره
من تموم کردم کلام درد تو
بعد از این نوبت توست بانوی من
این صدا و این ترانه مال تو
بی گذشت از غفلت من حرف بزن

به مناسبت روز دختر

دخترهای گل روزتون مبارک


 
 
هفته خاکستری
نویسنده : ناهید - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٧
 

 

شنبه روز بدی بود ، روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد ، غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه من جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه توی خونه جغد شوم

صفحه کهنه یادداشتای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من

تو نخ ابره که بارون بزنه ، آخ اگه بارون بزنه ، آخ اگه بارون بزنه

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه من

عصر چهارشنبه من

عصر خوشبختی ما

فصل پوسیدن من فصل جون سختی ما

روز پنجشنبه اومد مثه سقاهک پیر

رو نوکش یه چیکه آب گفت به من بگیر ، بگیر... 

جمعه

حرف تازه ای برام نداشت

هر چی بود

خیــــــــــلی پیشتر از اینا گفته بود.......

شاعر: شهریار قنبری

خواننده :فرهاد


 
 
من از جهانی دگرم (همای)
نویسنده : ناهید - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٩
 


من از جهانی دگرم من از جهانی دگرم             ساقـی از ایـن عالـم واهی رهـایـم کـن
رهـــــایـــــــــم کـــــن

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن
جــــدایـــــــــم کـــــن

تـو را اینجـا بـه صدهـا رنگ مـی جوینـد             تــو را بـا حیلــه و نیــرنـگ مـی جـوینــد

تـو را با نیـزه هــا در جنگ مــی جوینـد              تــو را اینجا بـه گرد سنگ مـی جـوینــد

تـو جــــــان مـــــی بخشـــی و اینجـــــا             بـــه فتـــوای تــو می گیرنـد جــان از مــا

نمیدانم کی ام من نمیدانم کی ام من              آدمــم روحـم خـدایـم یــا کــه شیطانـم

تو با خود آشنایم کن

اگــــــــــر روح خـــــداونــــــدی               دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم خـدا اینجاست               خـدا در قـلب انسان هـاست

بـه خـود آی تــا کـه دریــابــی               خـدا در خـویشتـن پیـداسـت

همـای از دست ایــن عـالـم

پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم همایم کن

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

جــــدایـــــــــم کـــــن

مـن از جهانی دگـرم


 
 
ماندگار
نویسنده : ناهید - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢
 

خانه خراب تو شدم، به سوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم،منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من، سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی،عاشق با تو بودنم


روشن ترین ستاره ام،میخواهم- میخواهمت

تو ماندگاری در دلم،میدانمت – میدانمت

 ای همه وجود من،نبود تو نبود من
 
نبود تو نبود من…
 
خانه خراب تو شدم،به سوی من روانه شو
 
سجده به عشقت میزنم،منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من،سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی،عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام،میخواهم- میخواهمت

تو ماندگاری در دلم،میدانمت – میدانمت

ای همه وجود من،نبود تو نبود من

نبود تو نبود من……

 

لینک دانلود:
 

http://www.4shared.com/audio/kuS6XLLB/Shadmehr_Aghili-Mandegar-wwwSh.htm


 
 
بغض و بارون
نویسنده : ناهید - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۳/۳٠
 

 

بغض و بارون

 

سکوت و انتظار و بغض و بارون

نه عطری نه نگاهی نه یه لبخند

چه طور عادت کنم به دوری از تو

مگه می شه که از عشق تو دل کند

نگو تقدیره برگرد دلت می گیره برگرد

وجود عاشق من واست می میره برگرد

بغل کن اضطراب لحظه هامو

بغل کن بی تو آرامش ندارم

نمی دونی چه ترسی داره دوریت

نمی دونی چه سخته روزگارم

من از بس که دلم تنگه بریدم

یه عالم درد سنگینه تو سینم

من اینجا تا دلت بخواد تنهام

من اینجا تا دلت بخواد غمگینم


 
 
با تو حکایتی دگر
نویسنده : ناهید - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩
 


باتوحکایتی دگر این دل مابه سرکند

شب سیاه قصه را هوای توسحرکند
 

باورمانمی شود درسرمانمی رود

ازگذرسینه ی مایاردگرگذرکند

 
شکوه بسی شنیده ام ازدل دردکشیده ام

کورشوم جزتواگرزمزمه ای دگرکند

 
مقصدومقصودم تویی

عشقم ومعبودم تویی



ازتوحذرنمیکنم

سایه مگرسفرکند


چاره ی کارماتویی

یاور و یارماتویی

توبه نمیکنداثر

مرگ مگراثرکند

 

مجرم آزاده منم

تن به جزا داده منم

قاضی درگاه تویی

حکم سحرگاه تویی

 

قاضی درگاه تویی

حکم سحرگاه تویی

 


 
 
امشب در سر شوری دارم
نویسنده : ناهید - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۳/٢٧
 

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، راضی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغاها فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با ماه و پروین سخن می گویم، وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم


 
 
پرواز همای
نویسنده : ناهید - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٢/٢٥
 


کعبه 

(متن ترانه همای)


بـه گـرد کعبـه می گـردی پریشان

 کـه وی خود را در آنجا کرده پنهان

اگــر در کعبــه می گـــردد نمـایـان   

 پس بگرد تا بگردی بگرد تا بگردی

در اینجا باده مینوشی ، در آنجا خرقه می پوشی ،

چرا بیهوده میکوشی

در اینجا مـــــردم آزاری ، در آنجا از گنـــــــــــــه آری ،

نمی دانم چه پنداری

در اینجــا همـــدم و همسایــــه است در رنــج و بیمــاری

تو آنجا در پی یاری

چــه پنـــداری کجــــا وی از تـــو می خواهـد چنین کــاری

چه پیغــامـــی که جــز بــا یــک زبــــان گفتـــن نمی داند

چه ســلطانی که جــز در خـــانـــه اش خفتــن نمی داند

چه دیداری که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند

به دنبال چه می گردی که حیرانی

خـرد گم کرده ای شاید نمی دانی

همـــای از جــــان خـــود سیری

کـــه خـــامـــوشی نمی گیـــری

لبت را چون لبــــان فرخی دوزند   

 تو را در آتش اندیشه ات سوزند

هــــــــزاران فتنـــــــه انگیـــــــزند

 تــــو را بـــر سر در میخانه آویزند


.................


ای مفتی شهر
ای مفتی شهر
از تو بیدار تریم
با این همه مستی ز تو هشیار تریم
تو خون کسان نوشی و
ما خون رزان
انصاف بده
انصاف بده
کدام خونخوارتریم؟
گویند که دوزخی بود
عاشق و مست
گویند که دوزخی بود
عاشق و مست
گویند کسان بهشت با حور خوش است
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوشست
من میگویم که آب انگور خوشست
این نقد بگیرو دست از آن نسیه بدار
آواز دهل شنیدن از دور خوش است
این می چه حرامیست ؟
این می چه حرامیست ؟
که عالم همه زان میجوشند
یکدسه , به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند
خود خلوت از آن پیاله ها مینوشند
آن عاشق و دیوانه که این خمار, مستی را ساخت؟
معشوق و شراب و می پرستی را ساخت؟
بی شک قدهی شراب نوشید و از آن سرمست شداین جهان هستی را ساخت.
گویند که دوزخی بود ,
عاشق و مست.



 
 
موسم سفر
نویسنده : ناهید - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٢/۱۸
 

 

نکنــــد مــوســم سفـــر بــاشد ساربان خفته و بی خبر بــاشد

 

بـــوی بـــــاران تـــــازه مـی آیــد نکنــــد بـــوی چشم تــر بــاشد

 

سخنی از وفــــــا شنیده نشــد نکنــــد گـوش خلق کـــر بــاشد

 

نکنــــد عشق در بــرابــر عقـــل دست از پـــــا درازتــــــر بـــاشد

 

نکنـــد پــــرده چـون فـــرو افتـــد داستــــان داستـــــان زر بــاشد

 

زیر این نیم کاسـه های قشنگ نکنـــد کاســه ای دگـــر بـــاشد

 

نکنـــد آنـکه درس دیـن می داد از خــــدا پـاک بـی خبـر بـــاشد

 

همچو سرو ایستادن در این باد نکنـــد پـاسخش تبــــــر بـــاشد

 

نــور کیــوان در آسمان نشست نکنـــد پـــوچ و بـی ثمـر بـــاشد