باران بهاری باشیم ...

یه حس خوب
نویسنده : ناهید - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٤
 

گاه می اندیشم...

چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم...

همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم

و باران و انسان هایی در زندگیم باشند که زلال تر از باران هستند.


| احمد شاملو |

 


 
 
خاطرات
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩۳/۱/٧
 

خاطرات " بی هوا" می آیند....

گاهی وسط یک فکر...

گاهی وسط خیابان...

گاهی با یک آهنگ....

سردت می کنند...

داغت می کنند.....

خاطرات " تمام" نمی شوند.....

"تمامت" می کنند....


 
 
کودکانه
نویسنده : ناهید - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٩
 

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
 با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا،
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،
با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 




 
 
غزل خدا
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
 

چه شبی است!

چه لحظه‌های سبک و مهربان و لطیفی،

گویی در زیر باران نرم فرشتگان نشسته‌ام.

می‌بارد و می‌بارد و هر لحظه بیش‌تر نیرو می‌گیرد.


هر قطره‌اش فرشته‌ای است که از آسمان بر سرم فرود می‌آید.

چه می‌دانم؟

خداست که دارد یک ریز، غزل می‌سراید؛

غزل‌های عاشقانه‌ی مهربان و پر از نوازش.

هر قطره‌ی این باران،

کلمه‌ای از آن سرودهاست.

دکتر شریعتی


 
 
گرما بخشیدی...؟! یا سوزاندی...؟!!
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٢/۱٢/۱٧
 

تولد انسان روشن شدن کبریتی است 

و مرگش خاموشی آن!

.

.

.

بنگر در این فاصله چه کردی؟!!

گرما بخشیدی...؟!

یا سوزاندی...؟!!


 
 
متن ترانه سقوط
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/۱۱/۱۱
 

 سقوط 

وقتی که گل در نمیاد

سواری اینور نمیاد

کوه و بیابون چی چیه ؟

وقتی که بارون نمی یاد

ابر زمستون نمیاد

این همه ناودون چی چیه ؟

حالا تو دست بی صدا

دشنه ی ما شعر و غزل

قصه مرگ عاطفه

خوابای خوب بغل بغل

انگار با هم غریبه ایم

خوبیه ما دشمنیه

کاش منو تو می فهمیدیم

اومدنی رفتنیه

اومدنی رفتنیه

تقصیر این قصه ها بود

تقصیر این دشمنا بود

اونا اگه شب نبودن

سپیده امروز با ما بود

سپیده امروز با ما بود





کسی حرف منو انگار نمی فهمه

مرده زنده خوابو بیدار نمی فهمه

کسی تنهایی رو از من نمی دزده

درد ما رو در و دیوار نمی فهمه

واسه ی تنهایی خودم دلم می سوزه

قلب امروزیه من خالی تر از دیروزه

سقوط من در خودمه

سقوط ما مثل منه


مرگ روزای بچگی

از روز به شب رسیدنه

دشمنیا مصیبته

سقوط ما مصیبته

مرگ صدا مصیبته

مصیبته حقیقته

حقیقته حقیقته

تقصیر این قصه ها بود

تقصیر این دشمنا بود

اونا اگه شب نبودن

سپیده امروز با ما بود

سپیده امروز با ما بود

داریوش

شهریار قنبری


 
 
دانلود اهنگ تردید
نویسنده : ناهید - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/۱٠/٢٧
 

دانلود اهنگ تردید سیاوش قمیشی

Download 


 
 
تخته نرد
نویسنده : ناهید - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٠
 

زندگی مثل بازی تخته نرد می مونه

 اینکه چه تاسی بیاد

 دست ما نیست

 اما هرچی که اومد

 باید

خوب بازی کرد

و

هنر اینه که با تاس های بد برنده بشی 


 
 
با برگ
نویسنده : ناهید - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳
 

زنده یاد فریدون مشیری

حریق خزان بود...

همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرد

درختان همه دود پیچان به تاراج باد

و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد

و جامی سزاوار چندین هزار نفرین که بر سنگ می خورد

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب به روی درختان فرو می نشست

و باد غریب، عبوس از بر شاخه ها می گذشت

و سر در پی برگ ها می گذاشت...

فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد

و برگی که دشنام می داد

و برگی که پیغام گنگی به لب داشت

لبریز می کرد،

و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت...

نگاهی که نفرین به پاییز می کرد...

حریق خزان بود،

 



من از جنگل شعله ها می گذشتم،

همه هستی ام جنگلی شعله ور بود

که توفان بی رحم اندوه

به هر سو که می خواست می تاخت،

می کوفت، می زد، به تاراج می برد

و جانی که چون برگ

می سوخت، می ریخت، می مرد

و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد...

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود و تاراج باد

من آهسته در دود شب رو نهفتم

و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم

مسوز این چنین گرم در خود، مسوز

مپیچ این چنین تلخ بر خود، مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال هیچ

...

 

br //span


 
 
دنیای این روزای من
نویسنده : ناهید - ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩
 

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده...

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه را با شمع روشن میکنم...

در حسرت فردای تو تقویمو پر می کنم

هر روز این تنهایی رافردا تصور میکنم

هم سنگ این روزای من تنها شبم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست...

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه را با شمع روشن میکنم

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده...

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده...


 
 
← صفحه بعد