باران بهاری باشیم ...

پرسه
نویسنده : ناهید - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/٩/٧
 

ﺑﺎروﻧﻮ دوﺳﺖ دارم ﻫﻨﻮز
‫ﺑـﺪون ﭼـﺘـﺮ و ﺳـﺮﭘـﻨﺎه
‫وﻗـﺘـﻲ ﻛـﻪ ﺣـﺮﻓﺎی دﻟﻢ
‫ﺟـﺎ ﻣﻴـﮕﻴـﺮن ﺗﻮی ﻳﻪ آه


 
 
شب های پاییز
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۳/٩/۳
 

لعنت به این شب های پاییز

به این سکوت محض بیخود

به این شب پر از سردرد

به این هوای تلخ غم بار

به این اشک و به این مسکن های تلخ

به این بی خوابی ها

خیابون های سردو غم انگیز

و

تو دل شب مرده

***

"دیده بر رهت دارم

در دل شب تارم

در غم تو بیمارم

تا دوباره برگردی تا دوباره برگردی

<< بهار من >> بهارم

فصل عاشقی

خزان شکستن دل توست"

 


 
 
 
نویسنده : ناهید - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۳/۸/٢٧
 


گفت موسی ای خداوند حساب
نقش کردی ، باز چون کردی خراب ؟
نر و ماده نقش کردی جانفزا
وانگهی ویران کنی آن را ، چرا ؟
گفت حق : دانم که این پرسش تورا
نیست از انکار و غفلت وز هوی
ورنه تأدیب و عتابت کردمی
بهر این پرسش تو را آزردمی
لیک می‏خواهی که در افعال ما
باز جویی حکمت و سر قضا
تا از آن واقف کنی مر عام را
پخته گردانی بدین هر خام را
پس بفرمودش خدا ای ذو لباب
چون بپرسیدی بیا بشنو جواب
موسیا تخمی بکار اندر زمین
تا تو خود هم وادهی انصاف این
چونکه موسی کشت و کشتش شد تمام
خوشه‏هایش یافت خوبی و نظام
داس بگرفت و مر آنها را برید
پس ندا از غیب در گوشش رسید
که چرا کشتی کنی و پروری
چون کمالی یافت آن را می‏بری ؟
گفت یارب ز آن کنم ویران و پست
که در اینجا دانه هست و کاه هست
دانه لایق نیست در انبار کاه
کاه در انبار گندم ، هم تباه
نیست حکمت این دو را آمیختن
فرق ، واجب می‏کند در بیختن
گفت این دانش ز که آموختی ؟
نور این شمع از کجا افروختی ؟
گفت تمییزم تو دادی ای خدا
گفت پس تمییز چون نبود مرا ؟
در خلایق روحهای پاک هست
روحهای تیره گلناک هست
این صدفها نیست در یک مرتبه
در یکی در است و در دیگر شبه
واجب است اظهار این نیک و تباه
همچنان کاظهار گندمها ز کاه

مثنوی مولانا


 
 
 
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/۸/٢۳
 

خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و قصه

****

واقعا خبر بسیار بدی بود که امروز صبح منتشر شد

خداوند بنده های که خیلی دوستشون داره زود میبره زود

برای یه همچنین صدای آرامش بخشیم خیلی زود بود.

روحش شاد

چقدر این آهنگو ..........

 

گریه کن تو میتونی،پیش اون نمیمونی‏
اون دیگه رفته، بسه تمومش کن‏

گریه کن ته خط عشق تو دیگه رفته ،تو دل یکی دیگه نشسته ‏تمومش کن
چشم به راه نشین اینجا، میمونی دیگه تنها،گریه نکن دیگه اون ‏نمیاد خونه
دست بکش دیگه از اون طفلکی دل داغون، اون دیگه خوشه،فک ‏نکن حالتو میدونه
تنها میمونی، آخه اینو میدونی مثله اون پیدا نمیشه
اشکات میریزه آخه اون واست عزیزه توی قلبت همیشه‏
یادش میوفتی دلت آتیش میگیره،میگی کاش برگرده پیشت
راهی نداری تو باید طاقت بیاری، آخه میدونی نمیشه
گریه کن تو میتونی ، پیشه اون نمی مونی
اون دیگه رفته ، بسه تمومش کن‏

گریه کن ته خط عشق تو دیگه رفته ، تو دل یکی دیگه نشسته ‏تمومش کن
چشم به راه نشین اینجا ، میمونی دیگه تنها ، گریه نکن دیگه اون ‏نمیاد خونه
دست بکش دیگه از اون طفلکی دل داغون ، اون دیگه خوش فکر ‏نکن حالتو میدونه
تنها میمونی، آخه اینو میدونی مثله اون پیدا نمیشه
اشکات میریزه آخه اون واست عزیزه توی قلبت همیشه‏
گریه کن تو میتونی ، پیشه اون نمیمونی
اون دیگه رفته ، بسه تمومش کن‏

گریه کن ته خط عشق تو دیگه رفته ، تو دل یکی دیگه نشسته ‏تمومش کن


 
 
مرغ باغ ملکوت
نویسنده : ناهید - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/۸/٧
 

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

 

                                     که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

 

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

 

                                    به کجا می روم ؟ آخر ننمایی وطنم

 

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

 

                                    یا چه بود است مراد وی از این ساختنم

 

جان که از عالم عِلوی است یقین می دانم

 

                                    رخت خود باز بر آنم که همان جا فکنم

 

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

 

                                    دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

 

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

 

                                    به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

 

کیست در گوش که او می شنود آوازم

 

                                    یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم

 

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

 

                                    یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

 

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

 

                                    یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

 

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

 

                                    از سر عربده مستانه به هم درشکنم

 

من به خود نامدم این جا که به خود باز روم

 

                                    آن که آورد مرا باز برد در وطنم

 

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

 

                                    تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

 

شمس تبریز اگر روی به من بنمایی

 

                                    والله این قالب مردار به هم در شکنم

 

 

 

مولانا



 
 
 
نویسنده : ناهید - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/٦/۱٤
 

قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم که مبادا مثل کلوخ آب شویم

قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی،
ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،
خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی ...

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم
تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم

(به نقل از (ک.حسینی(پولتیک)) خانم  آقا هوای بغل دستیتو داشته باش)


این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،
از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم

بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود
باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند.

قرار نبوده این ‌همه در محاصره سیمان و آهن،
طبقه روی طبقه برویم بالا

قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد
بی شک این همه کامپیوتر و پشت های غوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده ...

تا به حال بیل زده‌اید؟
باغچه هرس کرده‌اید؟
آلبالو و انار چیده‌اید؟
کلاً خسته از یک روز کاری به رختخواب رفته‌اید؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.

این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،
برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان،
برای خیره شدن به جاریِ آب شاید،
اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به ‌جایشان صبح خوانی کنند.
آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،
که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ ما تا قرص خواب‌ لازم نشویم
و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،
بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه ‌زنده بودن مان.

قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی‌ سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.

قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی

یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

 

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن

و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم ...

 

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین قدر می‌دانم که این ‌همه قرار نبوده ای

که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی مان را آشفته‌ و سردرگم کرده !

(نوشته بالا برگرفته از وبلاگی است که متاسفانه نام وبلاگ در خاطرم نیست اما چقدر نزدیک به زندگی روز مره و دل مشغولی ها و حال و احوال این روزگار ما و اطرافیان ما درونش هویداست)

 


 
 
 
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/٦/٥
 

چرا رفتی ؟! چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

خیالت گر چه عمری یار من بود
امیدت گر چه در پندار من بود
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تاب امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم ناشکیباست
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن
دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن بی خبر کن
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

شاعر : سیمین بهبهانی


 
 
زیر باران قدم زدم
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩۳/٥/۳۱
 

صدای پای من،

با صدای چکه های باران 

یکی می شد . 

من هم با باران یکی شدم.

باریدم. 

باران بارید 

و من با ابر یکی شدم 

گریستم . 

برای خودم .

برای پرنده کوچکی که باران لانه اش را از او گرفت ..

برای مظلومیت همه آنهایی که خیس بودند ...

زیر باران قدم زدم . 

از خود می پرسیدم :

من و باران که با هم رفیقیم ؟!

پس از چه روست که من امشب دلگیرم ؟ 

باران صدای قدم هایم را می شست و می برد . 

و من در صدایی جدید پیچیده شدم 

صدا را نمی شناختم ؟ 

این جا کجاست ؟ 

حتی باران نیز دیگر با من سر رفاقت ندارد . 

به صدای قدم های باران گوش می کنم 

تنها 

از این طریق است که می توانم راه بازگشت را بیایم.



 
 
بدون شرح
نویسنده : ناهید - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٩
 

دروازه بان فرانسه

hugo lloris

 


 
 
دانلود اهنگ آینده سیاوش قمیشی
نویسنده : ناهید - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩۳/۳/٢۸
 

همیشه آخرِ قصه یکی راهی شده رفته
یکی مبهوته و یادِ روزای رفته می اُفته
نه اونکه می ره می خواد، نه اینکه مونده می خنده
شاید این جوری قسمت بود، چی میشه بی تو آینده

چی میشه بی تو روزایی که هر لحظَش یه دنیا بود
نمیشه بی تو خندید و نمیشه فکر فردا بود
تمومه لحظه هام آه و خیال با تو بودن شد
چه روزایی که پژمرد و چه رویایی که پرپر شد

یه عمره با خودم تنها، ولی سخت میشه عادت کرد
نمیشه رفته باشی تو، نمیشه اینو باور کرد
خیابونای تاریک و یه از خود بی خود شبگرد
یه مشت رویایی تو خالی، همه دل تنگِتَن برگرد

دانلود از لینک زیر

 


 
 
← صفحه بعد